پروانه ها همه در پیله مرده اند

مجموعه اشعار مهوش قیاسی نیک

 

 

چقدر حوصله کردم شبی که حالش بود

چه قصه ها که نگفت او ولی مجالش بود

 

همیشه قدر کمی هم، نبود از اول

ولی به قهوه‌ی‌ تلخم همیشه فالش بود

 

قسم به دست خدایی که آب و نان میداد

خودش همیشه نبود و فقط خیالش بود

 

اگرچه کودکی ام را سکوت مخفی کرد

اگرچه در دل من آن قیل و قالش بود

 

نه آنکه انچه شکست او دوباره خواهد ساخت

بغیر کوزه که آنهم اگر سفالش بود

 

به جان خسته قسم ‌خورده‌ او که برگردد

و برنگشت علیرغم این که بالش بود

 

به زیر سایه اگر ، جان او می آرامید

درخت می شدم، اما اگر نهالش بود

 

شکسته شاخه سترون نمی‌شود دیگر

شکفته می‌شدم اینجا،اگر کمالش بود

 

به جرم اینکه درختم، شد او تبر روزی

و شاخه ام بشکست او که احتمالش بود،

 

از این زمین که برفت او ز ریشه بر‌خیزم 

ولی،  اگر که امیدی به انتقالش بود


نوشته شده در چهارشنبه 04 فروردین 1400
ساعت 14:27 توسط مهوش قیاسی نیک| ارسال نظر(0) |

 

 

چقدر حوصله کردم شبی که حالش بود

چه قصه ها که نگفت او ولی مجالش بود

 

همیشه قدر کمی هم، نبود از اول

ولی به قهوه‌ی‌ تلخم همیشه فالش بود

 

قسم به دست خدایی که آب و نان میداد

خودش همیشه نبود و فقط خیالش بود

 

اگرچه کودکی ام را سکوت مخفی کرد

اگرچه در دل من آن قیل و قالش بود

 

نه آنکه انچه شکست او دوباره خواهد ساخت

بغیر کوزه که آنهم اگر سفالش بود

 

به جان خسته قسم ‌خورده‌ او که برگردد

و برنگشت علیرغم این که بالش بود

 

به زیر سایه اگر ، جان او می آرامید

درخت می شدم، اما اگر نهالش بود

 

شکسته شاخه سترون نمی‌شود دیگر

شکفته می‌شدم اینجا،اگر کمالش بود

 

به جرم اینکه درختم، شد او تبر روزی

و شاخه ام بشکست او که احتمالش بود،

 

از این زمین که برفت او ز ریشه بر‌خیزم 

ولی،  اگر که امیدی به انتقالش بود


نوشته شده در چهارشنبه 04 فروردین 1400
ساعت 14:27 توسط مهوش قیاسی نیک| ارسال نظر(0) |

«ری، آب منگل، آبان»

 

 

یک زن

مادر مردی تناور است

که به‌سر کرده چادرش

با دست‌های پر از حسرت و امید

از خانه‌ای گِلی

به خیابان ری رسید

 

اینجا 

گذر آب منگل است

که پاشیده بر دم در خواب خیس خود 

تا مردی از تبار پدر سوخته‌های شهر

بیاورد از گوشه‌ی اتاق

یک دشنه‌ای که به جانش فرو کند!

 

در پشت کوچه‌ی رخشویخانه هم

افتاده لاشه ی تقویم  سال بعد

چسبیده بر سر آبان سال قبل

شاید زمان 

برای همه‌ی شهر و مردمش

ایستاده است

این سرعت گذر ماه‌های سال

در گوش خسته‌ی آبان سال پیش

هرگز نمی‌رود

 

یکسال و اندی است

که تقویم زندگی

اردیبهشت و آذر و اسفند رفته را

در برگ‌های ورق خورده‌ی خودش

آبان 

نوشته است!


نوشته شده در چهارشنبه 04 فروردین 1400
ساعت 14:19 توسط مهوش قیاسی نیک| ارسال نظر(0) |

«ری، آب منگل، آبان»

 

 

یک زن

مادر مردی تناور است

که به‌سر کرده چادرش

با دست‌های پر از حسرت و امید

از خانه‌ای گِلی

به خیابان ری رسید

 

اینجا 

گذر آب منگل است

که پاشیده بر دم در خواب خیس خود 

تا مردی از تبار پدر سوخته‌های شهر

بیاورد از گوشه‌ی اتاق

یک دشنه‌ای که به جانش فرو کند!

 

در پشت کوچه‌ی رخشویخانه هم

افتاده لاشه ی تقویم  سال بعد

چسبیده بر سر آبان سال قبل

شاید زمان 

برای همه‌ی شهر و مردمش

ایستاده است

این سرعت گذر ماه‌های سال

در گوش خسته‌ی آبان سال پیش

هرگز نمی‌رود

 

یکسال و اندی است

که تقویم زندگی

اردیبهشت و آذر و اسفند رفته را

در برگ‌های ورق خورده‌ی خودش

آبان 

نوشته است!


نوشته شده در چهارشنبه 04 فروردین 1400
ساعت 14:14 توسط مهوش قیاسی نیک| ارسال نظر(0) |

 

 

شاخه‌ای عشق از آن باغچه پیوندم کن

شوق من را به خروش آر و دماوندم کن

 

بلکه در داغ ترین جمعه‌ی تابستانی

باد و باران بشو و خیس چو دربندم کن

 

چون زمستان همه اش منتظر نوروزم

از دی و بهمن من بگذر و اسفندم کن

 

تا کنون بندگی‌ام فایده‌ای هیچ نداشت

آسمانم بده تختی و خداوندم کن

 

من درختی که اگر بار دهم خوشبختم

دور من دست بینداز و تنومندم کن

 

از سرم دست بکش خسته شدم ای تقدیر

آخرین لحظه در این آینه خرسندم کن


نوشته شده در چهارشنبه 04 فروردین 1400
ساعت 13:54 توسط مهوش قیاسی نیک| ارسال نظر(0) |

 

 

 

 

 
نیمه شب خورشید با مریّخ بازی می کند
قبله چون ُگم می شود، دل بی نمازی می کند
 
عابدان هر شب به خوابِ آرزوها می روند
خواب را ابلیس نامردانه راضی می کند
 
شب چو زاهد خون درونِ جامِ خلوت می خورد 
زهد را در بارهٌ  خود صحنه سازی می کند
 
شیخ با تسبیح و سجادّه به منبر می رود
در خیالش با خدایان هم طرازی می کند
 
بادها در بادبان ها می زند تا پایِ جان
نا خدا هم تا خدا باشد چه نازی می کند!
 
این شبستانی که عابد بهرِ ما بتخانه کرد
بوعلی را گر بخواهد شیخ رازی می کند!
 
 
آذر ۹۱ 

نوشته شده در پنج‌شنبه 19 بهمن 1391
ساعت 10:55 توسط مهوش قیاسی نیک| ارسال نظر(0) |

 یک پنجره وا شد و نسیم آمد تو

یک حس پر از امید و بیم آمد تو
 
بر پرده تلنگری زد و رفت کنار
با عشق به او گفت بریم، آمد تو
 
مهوش قیاسی نیک

نوشته شده در چهارشنبه 03 خرداد 1391
ساعت 13:25 توسط مهوش قیاسی نیک| ارسال نظر(0) |

 


 

 

کلام تازه می خواهم دگر کافی ست این تکرار

دلم خسته شده دیگر برای چیست این تکرار؟

 

 

تمام روزها یکسان؛ هوا و باد همبازی

همه از نسل یک آدم، خدایی نیست این تکرار؟

 

 

هوا آبی که نه، دودی، نفس پولی به این زودی

نم باران پر از دوده که خود خواهی ست این تکرار

 

نه ذوقی دارد این آدم  برای عشق بازی ها

و عاشق بودن و مستی دگر عادی ست این تکرار

 

 

هوا و باد تکراری، کلام عشق تکراری

گمانم دست بازیگر همه بازی ست این تکرار



اردیبهشت 91


نوشته شده در یکشنبه 24 اردیبهشت 1391
ساعت 11:41 توسط مهوش قیاسی نیک| ارسال نظر(1) |

 

 

 

پرواز کن و به آشیانه برگرد

با ما بنشین به این ترانه برگرد

 

هر روز به انتظار تو می مانم

رو دست بزن، بیا شبانه برگرد

 

اردیبهشت 91

 


نوشته شده در سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1391
ساعت 02:51 توسط مهوش قیاسی نیک| ارسال نظر(0) |

 

 

 

پرواز کن از بدن؛  که بسیارت باد

بالا بنشین؛  که آسمان یارت باد

 

اینجا به چه کاری آید این آمد و شد؟

بالا که روی دو صد چنین کارت باد.

 

اردیبهشت 91


نوشته شده در سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1391
ساعت 02:46 توسط مهوش قیاسی نیک| ارسال نظر(0) |


Power By: LoxBlog.Com

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
https://bad-box.tk